چندروزیست که کارمان جایی گیر کرده و بنا را گذاشتیم به التماس از اینو آن البته تنها دعا ، که این خیلی هم بد بود و بنا شد به روشن شدنِ یک سری چیزها که سعی در پنهان کردنشان داشته بودی یَم. گذشته از اینها و عدم کنترل بر احساس که باعث و بانی این چیزها شد نفسِ عمل خوب بود یعنی اینکه درست بود و داشتنِ این حسِ بد گذریست بهتر از گذاشتنِ سالیانِ ماسک بر صورت است.
حال یارویمان نیز خوشحال و خندان شده که این رازِ بزرگی که من سعی در پنهان کردنش داشته بودی یم فاش گردیده و از ما جدا شده ، خود را کوه نامیده میخندد.
خب طوری نیست از همان اول نیز بنا بود به جدا شدن و آغازِ زندگی یی تازه مهم خودِ آدم است.
حرفهای نیک ویجس مرا کمی نسبت به آینده امیدوار کرده . چه لزومی دارد که کسی آدم را دوست داشته باشد؟ میخواهم نداشته باشد صد سالِ سیاه.
من نیز دیگر به دنبال نیمه گم شده ی خود در تکاپو نیستم و فعلا همانند خیلی ها بر نرم شدنِ دستم و آینده ام تمرکز کرده و میگذرانم روزگارم را.
باشد که رستگار شوم.
از اینها گذشته حال روحی مناسبی ندارم فعلا ها وتا شنبه ، یکشنبه سعی در خود را به آن راه زدن دارم وگرنه از خواب وخوراک می افتم.
هرچند کاری نیست که دوست به انجامش داشته باشمی. ولی امیدوارم که یک روزِ خوب بیایدندی همانند روز های بد که دست از سر ما برنمیدارند.
تا ببینیم چه میشود.
برچسب:
نویسنده: سارا صادقی