بهترین دوستم رفت و الان تنها دوستمم داره جلوم جون میده.
فقط یه چیزی تونستم بهش بگم. که منو با خودش ببره.
ولی هیچی نگفت.
اصلا حال خوشی ندارم این روزا.
ده کیلو کم کردم باز. نمیدونم چرا هنوز نفس میکشم باز مگه قراره تحولی شه؟ یا که کسی بیاد؟
هر کسیو که خواستم یا بردنش یا خودش بردو رفت اونایی هم که موندن دست نیافتنی بودن مثل اینکه آدم عاشق یکی از سیارکای آسمون شه اونایی که فقط با تلسکوپ هابل قابل دیدنن..
خستم. من یه آدمه سحرخیزه شب نخوابم!
# کارم شده دید زدن جورابای مردم. البته بود قبلنم.. خخخ
برچسب:
نویسنده: سارا صادقی